بهار که پرستوها می آیند من کوچ می‌کنم.
مقصد من شهر آرزوهای آبی‌ست.

بهار که بیاید شکوفه ها ناخواسته می‌شکفند
و من با چمدانی پر از برف به سوی خورشید می‌روم.
لحظه‌ی ناب دل کندن از نداشته‌هایم
و خداحافظ ای داشته‌های من:
شالیزار
جنگل
دریا
و نیلوفر.
تو را هم می‌برم نیلوفر
اما آنجا مرداب نیست.
آنجا آسمان هم دریایی‌ست.
بهار که بیاید من می‌روم و نارنج‌ها بهاری می‌شوند.
می‌روم به جایی که هر قطره ی باران دریچه ای به دریاست.
آنجا هوا آبی‌ست
خدا آبی‌ست
و چشم‌های من انعکاس دنیایی لبریز از آبی‌ست.
"امین آزاد"